خرید بک لینک
*دیشب(بامدادانِ امروز!)

خاسم سوپرماریو برا گوشی ننم نصب کنم...ارور میداد..منم رفتم چهارتا بازی دیگه جاش نصب کردم! :|

دوتاشم بیخود بود پاک کردم الان یه فوتبالیه و یه ماشین سواری :D

*امروز(رسما)

نه پاشدم ،ده و رب هم زبان خوندیم..بعدم نمم چی شد اتفاق خاسی نیفتاد...شش رفتیم کتابخونه...آمار خوندم و زبان... یکی از دوستام تولدش بود رفیقش براش کیک درست کرده بود آورد اونجا...دیگه تولد بی سرو صدا گرفتن..آخر سر هم به 10 -15 نفری ک بودیم یه تیکه کیک دادن..تیکه کیکها رو ب سیخ کشیده بودن میاوردن میدادن بچها...بعدهم گفتن بیزحمت چوبارو بعدش برگردونید...خودشونم خندیدن..من نشسه بودم اینور به مسخره بازیاشون میخندیدم!!

ساعت ده هم پیاده رفتم محله قدیمیمون..بابام اونجا بود...یه عالمه از خونها رو خراب کردن برا این ایده زیبا سازی شهر...یه خرابه ای بود..اینقد داستان جن و روح و دیوِ دو سر ازش شنیده بودیم...که هیچوقت جرعت نکرده بودیم بیشتره 2-3 مترپیشروی داشته باشیم توش..الان میدیدم چه کوچیک بوده!!!

تاریخی بودا خرابهه! از اینا که دیواراش از سنگه و نه حتی خشت!! چه محکم و استوارم مونده بوده تاحالا!!!

اون تهش طاق طاق بود همش...یکی از آرزوهام این بود تا آخرش برم..بچه تر که بودیم از فرازمینی ها میترسوندنمون...بزرگتر شدیم از معتاد و بچه دزدا و این شد که نشد بریم به اون آخرش برسیم:|

___________________

پ.ن:یه باری سه چهار سالمون بود فک کنم..موقع ناهار سه نفری روی چنگال(!) که شبیه چنگال تو پری دریایی بود دعوامون شد شدید..آخر سر هم تصمیم بر آن شد که بریم بندازیمش تو این خرابهه تا دیگه از این شر ها درست نشه

+بعد پرتایش خواهر بزرگم گفت: الان دیگه دیوا با ما کاری ندارن چون بشون چنگالی ک دوست داشتیمو دادیم!!! ما هم شاد و خوشحال برگشتیم ناهار خوردیم

برچسب: نویسنده: سجاد رضایی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 10:01

صفحه بندی