خرید بک لینک
+خواهر بزرگم دیروز اومد..از خابگاه بعد دو ماه..(:

خب من هیچ حس خاصی نداشتم...اصلا احساس نمیکردم دو ماه باشه نیسش..برعکس اون (:

خیلی به هم وابسته نیسیم |: و نمیدونم خوبه یا بد...

یه بار تو تلگرام داشتم باش میحرفیدم گف دلم براتون خیلی تنگ شده قربونتون برم من اینا..بش گفتم جوگیر..بش برخورد گف تصمیم گرفت دیگه ابراز احساسات نکنم :D

دیروزم داشت میگف عزیزمم خیلی دلم براتون تنگ شده بود..

ایندفعه من ملایم تربرخورد کردم گفتم بیکاری دلت برا ما تنگ میشه؟؟آدم قحطه؟؟که گف نه دلتون میاد!

++پارسال اینا بود فک کنم..من و"س"تو هال بودیم..همین خواهر بزرگم از اتاق اومد بیرون دستمال برداره..دیدم داره گریه میکنه!!

دیگه خیلی پاپیچش شدیم تا گفت یاد بچگیهای ما افتاده...که یه بار خودشو پسرخالمون میخاستن برن خونه داییمون بازی کنن..بعد ماهم خیلی دوست داشتیم بیایم ولی اون حوصله بچه داری نداشته بود مارو نبرده بود...از صب رفته بودن اونا ولی عصر خواهر پسرخالم هم ک از ما کوچیکتره رفته بود پیششون

حالا یادش امده بود که چرا به ما زورگفته ومارو نبرده بود با وجود ابنکه اینقد دوست داشتیم بریم ||:

و منم یادم نمیاد دلداریش دادم یا هرهر بش خندیدم :D

+++چند وقت پیش هم همین خانم "س"یاد دوران مهدکودکمون افتاده بود...که یه پسری قصد خفه کردن منو داشت..یهو اشکش جاری شد که اگه واقعا میمردی چی؟؟؟چرا من هیچ کاری نکردم!! ||: منم هرهر بش میخندیدمD:

(داستان مهدکودک:یه پسره توکلاسمون بود...که فک کنم پسر همکارمامانم بود..حالایادم نمیاد سرچه موضوعی..کسی بامون دعواکرده بود این اومده بود کمکمون یا روز اولی که جرعت نداشتیم بریم سرکلاس این همراهیمون کرده بود..یادم نمیادموضوع چی بود..ولی بعد اون خیال من راحت بود که این هست.پسر دوست مامانمون!!کسی کاری ب کارمون نداره دیگه!!سه سالمون اینا بود برا همین وقتایی که برا 4-5سالها کلاس بود ما بیرون همینجوری ول میچرخیدیم..یه بار نمیدونم چی شد که بحث رفت سر اینکه من میتونم خیلی نفسم رونگه دارم...با پسره مسابقه گذاشتیم...من بردم(واعتراف کنم اصلا یادم نمیاد جر زدم یا نه!)پسره میگفت نفس کشیدی من میگفتم نه..آخر سر اومد گفت دوباره نفستو نگه دار...دماغمو گرفت دستشم گذاشت رو دهنم...یادمه داشتم دست و پا میزدم قشنگ!!!دوسته پسره هم هی میگفت ولش کن..بسه..ولش کن اون ول نمیکرد

خواهرم رفته بود به یه خانمی گفته بود خانمه هم خیلی شیک گفته بود بش بگو اینکارو نکنه!!(مرسی واقعاازکمکش)

هنوز قیافه خواهرم یادمه با چه ترسی اومدو منو نیگاه میکرد...پسره ازمابزرگتربود..ولی چرا اونم نرفته بود سرکلاس جا سواله!!...اینا ازقبل نقشه قتل منو کشیده بودن!!! بعله!

هیچ دیگه..."هیرو"مون خودش قصد کشتنمونو داشت ||:

#هیرو داشتیم وقتی هیرو داشتن مد نبود!!!

+ / پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۶/ 22:39 / چرند و پرند /

برچسب: نویسنده: سجاد رضایی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:39

صفحه بندی