صب 8تا 3موندم کتابخونه...حالا...از این هف ساعت دو ساعت خوابیدم و غیره..در کل بهتره خونه بود ک هیچ نمیخونم(((:
اومدم خونه ول بودم تا شش و نیم...شش و نیم پاشدم رفتم کتابخونه تو راه هم دوتا دختربچه دیدم دوچرخهاشونو آورده بودن بیرون بازی کنن((: نه و نیم برگشتم..مجددا همون دختربچها رو دیدم..از همون اول دیدم بر و بر دارن نگام میکننا...رسیدم بشون یکیشون گف سلام~_~ منم گفتم علیک!D=
(خب اولندش که اینا دهه هشتادین باید از چهل کیلومتریشون عبور مرور کرد و پشت این سلام نقشهای شومی نهفتس..دومندش که یهویی بود هیچ چیز دیگه ای نچرخید رو زبونم...دیگه خورد تو ذوقشون شرمنده اخلاق دوچرخه سواریشون :||| سرعت حرکتمونم زیاد بود..نیشخند فراخمو ندیدن وگرنه میفهمیدن چه برخورد پرشکوهی داشتم باهاشون!بعله^_^
بنظر خودم که خیلیم الان بایدخرکیف شده باشن همین که جوابشونو دادم!! اونم کییی؟؟؟!!!!مممممننننن!!!! آدم از من مهم تر!! :||| ولی خب خواهر گرام نظر متفاوته..میگه چرا مثه برج زهرمار جواب دادی به بچه:/ حالا..در دفعات آتی ملیح تر برخورد مینماییمD: )
____________________________
پ.ن:امیدوارم این خسگی الانمون دیگه سراغم نیاد سی روز فقط تحمل کن پیلیز..بعد بیا بچسب بم ولم نکن..آباریکلا خسگی گلم :|||..امروز ک ب فنا رفت..تو هپروت بودم کلا :/
پ.ن': خرما رو رو شکم خالی نخورید پشت بندشم آب یخ..معدتون ب فنا میره :/
پ.ن":خب تا حالا که خوب بوده نه گشنه نه تشنمون شده ببینیم 27روز اینده رو چی میکنیم!! D:
برچسب:
نویسنده: سجاد رضایی