ولی ما تصمیم گرفتیم چه دعوا کنن چ نکنن روزه رو بگیریم... وبعدش هم ننمون اومد گف اگه دیدم همش خوابین مجبورتون میکنم روزتونو بخورید :|
و اکنون من بیدارشدم...و سرم درد میکنه... ولی تا هشت و نیم مقاومت میکنم باشد ک رستگار شوم!!!
_________________________
پ.ن: خواب دیدم داریم از ازمون برمیگردیم دو تا موتوری میان اذیت کنن یهو داداشمون از راه میرسه میپره وسط آخر سر هم چاقو میخوره!بعد من زنگ زدم پلیس اینقد سوالای چرت و پرت ازم میپرسید و منم داشتم بال بال میزدم اینور که ظهرمون شد شب!! و قطعا داداش چاقو خوردمون مرده دیگه!! :/
و اینقد من جیغ و داد کردم سر این پلیسه که اخر از خواب جهیدم!
تو خواب یه داداش گیرمون اومد اونم زدن کشتن :||||
برچسب:
نویسنده: سجاد رضایی