و اعتراف کنم که ترسیدم..وبه طور ناخودآگاه تودلم بسم الله گفتم بعدشم خودمم بخاطر این عکس العملم تعجب کردم!
توزیرزمین بودم..به صدای تق و توق فریزرعادت کردیم دیگه...
همینطوری تو بهر این فیلما و عکسای تهران و وبلاگا بودم که صدای اینکه باتری قلمی رو قل بدن رو میز اومد!
لب تاپ و دور دادم نور بزنه اونورکه میزه ببینم خواهرمه...دیدم کسی نیسی..لب تاپ و دوردادمو به فیلم دیدنم ادامه دادم مجددا صدای باتری و شنیدم..زل زدم به جایی ک میز بود...ناخودآگاه بسم الله رو گفتم!!بعدش صدا خش خش پلاستیک اومد :/ ولی ما همچنان نشسته باقی موندیم..ومرگ خودراتوسط اجنیان متصور شدیم!! (تازه..باوجود احتمال حمله جن از زیرمبل پام هم که آویزون بود رو نیاوردم بالا از بس شجاع ام!! :D )
=ترسمون کل اعتقادمون(عدم حضور اینچنینیه جنا) و شست برد تو یه لحظه
=قابل ذکره ک بگم به وجود شخص شخیص جن اعتقاد دارم...ولی نه اینکه بیاد اذیت کنه و اینا.
برچسب:
نویسنده: سجاد رضایی